على اصغر ظهيرى
18
قصص الحسين (ع) (فارسى)
مىكردند ، پرسيدم چرا گريه مىكنيد ؟ فرمود : جبرئيل خبر كشتهشدن حسين را در كنار شطّ فرات به من داد . سپس فرمود : آيا مىخواهى تربت پاكش را ببوسى ؟ آنگاه مشتى از آن خاك را به من داد و من به آن خاطر مىگريستم . « 1 » خوش به حالت اى خاك ! اميرمؤمنا عليه السل به همراه دو نفر از اصحاب خود به صحراى كربلا رسيد ، چون وارد آن سرزمين شد گريست و فرمود : اين محل خوابيدن شتران ايشان است و اين محل فرودآوردن بارهاى ايشان است ، در اينجا خون ايشان ريخته مىشود خوشا به حال تو اى تربت ! كه خونهاى دوستان خدا بر تو ريخته مىشود . « 2 » امام حسين عليه السلام و رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در بستر ارتحال قرار داشت ، امام حسن و حسين عليهماالسلام آمدند و خود را روى سينهء رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله انداختند و شروع به گريه نمودند . اميرمؤمنا على عليه السل خواست آنها را از روى سينهء آن حضرت بردارد ، اما رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود : آنها را رها كن و
--> ( 1 ) - مسند احمد بن حنبل ، ج 1 ، ص 75 . ( 2 ) - جلاء العيون ، ص 557 .